دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 (19:36)
ببخشید که نتونستم در این مدت بهتون سر بزنم خیلی دلم براتون تنگ شده بود،امیدوارم بتونم جبران کنم.
و اما حالا یک داستان کوتاه براتون گذاشتم،امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد
راستی نظر یادتون نره ![]()
********************************************
مردي دير وقت،خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار بود.
سلام بابا !يک سوال از شما بپرسم؟
-بله حتما.چه سوالي؟
-بابا!شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟
-مرد با ناراحتي جواب داد:اين به تو ارتباطي ندارد.چرا چنين سوالي ميکني؟
-فقط ميخواهم بدانم.
-اگر بايد بداني،بسيار خوب مي گويم:20دلار
پسر کوچک در حالي که سرش پائين بود آهي کشيد.بعد به مرد نگاه کرد و گفت:ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد؟
مرد عصباني شد و گفت:اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال،اين بود که فقط پولي براي خريدن يک اسباب بازي
مزخرف از من بگيري کاملا در اشتباهي،سريع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اينقدر خود خواه
هستي.من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي کند؟
بعد از حدود يک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است.
شايد واقعا چيزي بوده که او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد
پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
-خوابي پسرم؟
-نه پدر، بيدارم.
من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام.امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم.
بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.
پسر کوچولو نشست،خنديد و فرياد زد:متشکرم بابا!بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسکناس
مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته،دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت:با اينکه خودت پول داشتي،چرا
دوباره درخواست پول کردي؟
پسر کوچولو پاسخ داد:براي اينکه پولم کافي نبود،ولي من حالا 20 دلار دارم.آيا مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم
تا فردا زودتر به خانه بياييد؟من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

